۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

غزل 99



غزل 99
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن

غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من

تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم

كه خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان كن

من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما

قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن

تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی

كه اكنون گشته در آوازهای تو طنین افكن

نیستان های یك آواز در سَدها و سَدها نی

نیستان های یك جان در هزاران و هزاران تن

غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو

چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن

به خوابت دیده ام ز آن پیش كاین بیداری مشئوم

در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن

همین تنها تو را از سبز و سرخ مسكن مألوف

به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن

گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم

كه از باغ نخستین از وطن سخت است دل كندن

ولی كندم دل و چون تو ز مهر خاكش آكندم

چه مهری! ز آسمانش كندن و در خاكش افكندن

دل آكندم ز مهر خاك و افسون های رنگینش

فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن

زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر

كه از هر جا به سوی غربت خود می كشد دامن

زنی كه غم سبد های بهانه می برد پیشش

كه پنهانی برایش پر كند از گریه و شیون

زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته

زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن

زنی كز عشق می میرد ولی با حجب می گوید

نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینك من

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

غزل 101


غزل 101

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در كنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

غزل 102


غزل 102



تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوی اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

غزل 104


غزل 104


مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی بركت
كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد كه نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما كه قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما كه با غم من آشناترید از من

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

در دست گلی دارم این بار که می آیم




در دست گلی دارم این بار که می آیم



کانرا به تو بسپارم این بار که می آیم



دربسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را



در دست تو بسپارم این بار که می آیم



هم هرکس وهم هر چیز جز عشق تو پالوده ست



از صفحه پندارم این بار که می آیم



خواهی اگرم سنجی می سنج که جز مهرت



از هر چه سبکبارم این با که می آیم



سقفم ندهی باری جایی بسپار آری



در سایه دیوارم این بار که می آیم



باور کن از آن تصویر-آن خستگی آن تخدیر-



بیزارم وبیزارم این بار که میآیم



دیروز بهل جانا!با تو همه از فردا



یک سینه سخن دارم این بار که می آیم

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

حسین منزوی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
حسین منزوی
تولد ۱ مهر ۱۳۲۵
زنجان
مرگ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳
زمینه فعالیت شاعر
ملیت ایرانی

حسین منزوی (مهر ۱۳۲۵ - ۱۳۸۳) شاعر ایرانی است. او بیشتر غزل‌سرا ابود هرچند گاهی شعر سپید هم می‌سرود.

منزوی در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مقبره پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

[نهفتن]

[ویرایش] زندگی

او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعه‌شناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر نادرپور شروع به فعالیت کرد.

چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.

همایون شجریان از غزل وی در آلبوم باستاره‌ها استفاده کرده‌است.

[ویرایش] آثار

قبر حسین منزوی واقع در گورستان پایین شهر زنجان
  • با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲.
  • این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار).
  • از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سروده‌شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷.
  • با سیاوش از آتش.
  • ازترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶.
  • از کهربا و کافور.
  • با عشق تاب می‌آورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲.
  • به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید).
  • این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک.
  • از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها.
  • حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹.
  • مجموعه کامل اشعار:انتشارات اشنا ۱۳۸۸
  • حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار».

[ویرایش] نمونه اشعار

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

غزل 105


چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا كه تویی
تمام طول خط از نقطه ی كه پر شده است
از ابتدا كه تویی تا به انتها كه تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما كه منم تا من و شما كه تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا كه تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا كه تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
كسی نشسته در آنسوی ماجرا كه تویی
نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها كه تویی نانوشته ها كه تویی